سبز ، آبی ، کبود
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو / یادم از کشتهی خویش آمد و هنگام درو "حافظ"
اندیشیدن به جهان پیرامون جز از طریق واژگان ممکن نیست و شناخت بسیاری از واژگان،تنها در بستری از واکاویهای تاریخی،ریشهشناسی و مردمشناسی امکانپذیر خواهد بود؛ در این مسیر گاهی گسستگیهای پدید میآید که محقق ناآشنا را دچار سردرگمی مینماید؛
به نظر اینجانب یکی از راههای شناخت حلقههای مفقودهی فرهنگی ،توجه به سیر تطور واژگان در گویشهای موجود استچرا که گویشها و لهجههای موجود به مثابه آخرین سنگرهایی هستند که وظیفهی نگاهبانی از مجموعهی فرهنگ و آداب و رسوم یک ملت را بر دوش میکشند ، و گاه آنقدر خسته و فرسودهاند که بیم آن میرود که در اولین گریوه ،آرام و نرم ، بیآن که آه و نالهای سردهند بار را بر زمین نهاده "سر خویش گیرند و راه مجانبت در پیش" و این ابتدای تاسفی است پایانناپذیر.
باری ، به بیتی برمیگردیم که بر پیشانی این نوشته حک گردیده تا با نکتهی ظریفی از جهانشناسی مردمان این مرز و بوم بیشتر آشنا شویم:
بسیار جالب است بدانیم که گذشتگان ما میان رنگهای آبی ،سبز و کبود تمایز چندانی قائل نبودند و تقریبا تمام آنها را یک رنگ میپنداشتند ، برای جوان امروزی از روز هم روشنتر است که آسمان آبی است اما وقتی به این ابیات توجه میکنیم در نهایت شگفتی به این نکته پی میبریم که شاعران و نویسندگان بزرگ ایرانزمین بارها و بارها ، اسمان را سبز و کبود دانستهاند :
تو گفتی آسمان دریاست از سبزی و بر رویش / به پرواز اندر آوردهاست ناگه بچگان عنقا (سیمرغ)"فرخی سیستانی-ق 5"
پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند/ منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود "حافظ"
در بیت آغاز کلام نیز بهوضوح حافظ آسمان را سبز نامیده است اینجاست که دیگر از این که شاعران یا نویسندگان آسمان را سبز یا کبود نامیدهاند متعجب نمیشویم.
اما دوستانی که با گویش آمره آشنا هستند میدانند که در این گویش هم تمایزی میان این رنگها نیست و بهویژه قدیمیترها آبی و کبود را کاملا یکسان میبینند و میدانند؛
مثلا : به آتشی که مانند شعلهی گاز ،زیبا و بیدود میسوزد میگویند "کُوّ اِدوَشِه :کبود میسوزد"
یا اگر شیای را بخواهند که روکش یا جلد آبی دارد ؛میگویند:" اُ جلد کُوّ هاده: آن جلد آبی را بده."