کدخدا؛حاج علی اکبر محمد‏علی‏بیگی؛شاید یکی ازمسن‏ترین مردان ایران

پیش‎تر تعدادی از خوانندگان تقاضای گفتگو با پیران آمره را مطرح کرده بودند؛اگرچه این موضوع دغدغه‏ی ذهنی خود من هم بود و پیوسته برای تحقق این امر مترصد فرصتی بودم سرانجام این آرزو ،بعد از ظهرششم فروردین 1390محقق شد و  با هماهنگی قبلی خدمت حاج علی‏اکبر کدخدا مشرف شده و ایشان با وجود کسالت بسیار حاد به تعدادی از سئوالاتم پاسخ گفتند که برای بنده و سایت آمره بسیار ذی‏قیمت است.توجه شما را به این گفتگوی که به دلیل بیمار ی حاج کدخدا کوتاه اما پرمحتواست جلب می‏نمایم: 

-حاج آقا چند سال دارید؟

-نمی‏دانم ،خیلی زیاد،شاید 107 یا 108 سال.

-ان‏شاءالله سال‏های سال در کمال صحت و سلامت باشید.

-من باید دیگرباید فقط در فکر آن طرف باشم تا خداوند از تقصیراتم بگذرد.باید رفت . الان وضعیت مرا با دقت ببین .من همان کدخدا علی‏اکبر آن‏چنانی بودم و الان هان چه دارم جز بیماری و...

-الحمدلله ایمان دارید.

- خدا انسان را رها نمی‏کند و الان اگر دنیا هم متعلق به من باشد هیچ ارزشی ندارد و فقط باید التماس کنم بلکه در آخرت مواخذه و اذیت نشوم.

-چند سال کدخدا بودید؟

-هشت سال.ولی مردم اصلا قدر نمی‏دانستند در این مدت من حتی یک سرباز معرفی نکردم و همه را معاف کردم ولی هیچ کس قدردان نبود ،و اگر فرزند خود را هم فدای مردم این روزگار کنی می‏گویند وظیفه‏اش بوده و وصله‏هایی را هم برای انسان درست می‏کنند.

-از خاطراتتان برایمان بگویید.

- یک روز سر ظهر وارد منزل سرهنگ مسئول سربازگیری شدم دیدم زنی به همراه دویا سه فرزندش پشت در نشسته‏اند و به آن‏ها اجازه ورود نمی‏دهند،گفتم بیچاره به حرف تو که گوش نمی‏دهند من حرف تو را به سرهنگ می‏رسانم .

(من همیشه با رییس دادگاه و سرهنگ مانوس بودم یک روز در کنار آبادی سه بار با دست به کمرم زد و گفت بنازمت  و رحمت به شیری که نوشیدی اگر همه مردم مثل تو باشند درطول سال در دادگاه باز نمی‏شود.)

خلاصه وارد خانه سرهنگ شدم دیدم سرهنگ در حال وضو گرفتن است و همسرش هم حضور داشت، گفتم جناب سرهنگ این نماز خواندن درست! اما مروت و رحم هم خوب چیزی است!بیا ببین پشت در منزلت یک مظلوم با دو یا سه فرزندش چگونه التماس زاری می‏کنند؟!

گفت: چه می‏خواهند ؟گفتم شوهرش سرباز شده و تقاضای معافیت دارد.

سرهنگ گفت :بعدظهر کمیسیون است و این زن را هم با شوهر و فرزندانش به محل کمیسیون بیاور.

بعدظهر آن‏ها را به محل کمیسیون بردم و در جلسه احضارشان کرد و پس از چند سئوال فورا او را معاف کرد و گفت کدخدا دستشان در دست هم بگذار و راهی منزلشان کن.

گفتم جناب سرهنگ چقدر حق‏الزحمه تقدیم کنم؟

گفت:پولت را خرج نکن.

گفتم :جناب سرهنگ یک سئوال از تو می‏پرسم و انتظار دارم راستش را بگویی.

گفت:بپرس.

گفتم:دیروز در منزل مرتضی خان به همراه دیگر خوانین دعوت داشتی.چقدر خرج تو بود؟به اندازه یک مرغ.الان هم این 10 تومان را بگیر که قیمت یک مرغ است.

خدایا تو آگاهی که من این هشت ساله خیلی برای این ملت بیچاره خرج کردم .

- از سال‏های قحطی برایمان بگو.

- سال‏های قحطی را الان به خوبی به یاد ندارم و شرمنده‏ام که نمی‏توانم کامل بگویم (به دلیل پیری و بیماری گاهی در نماز هم ذکرم را فراموش می‏کنم )ولی مردم آن سال‏ها خیلی بدبخت بودند.


-و نصیحت پایانی؟

-من فقط یک نکته را به شما بگویم هر که و هر کجا هستید مایلم این نکته را به گوش شما برسانم که اگر می‏خواهید دنیا و آخرت را داشته باشید و فرزندتان هم خیر ببیند فقط و فقط  در تمام کارها خدا را در نظر داشته باشید.

-اما کسی که نجسی و پاکی وکم فروشی و احکام الهی را در نظر نداشته باشد به خدا فرزندش هم بدبخت است.

-شما اگر گذشتگان آمره را می‏شناسید کافی است در کوچه‏های آمره قدم بزنید تا ببیند چه کسانی با خدا و چه کسانی بی خدا بوده‏اند الان منزل بی خداها جای سگ شده ،هر کس به خدا متصل شد محفوظ است هم در دنیا و هم در آخرت.

-حاجی خیلی ممنونیم و آرزوی سلامتی و طول عمر حضرتعالی را از درگاه خداوند خواهانیم سئوال و صحبت زیاد داریم اما در شرایط فعلی صلاح نیست بیش از این مصدع اوقات باشیم.

-خدا نگهدار شما.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 17:12 توسط حسن عادل خانی |