
پیشتر تعدادی از خوانندگان تقاضای گفتگو با پیران آمره را مطرح کرده بودند؛اگرچه این موضوع دغدغهی ذهنی خود من هم بود و پیوسته برای تحقق این امر مترصد فرصتی بودم سرانجام این آرزو ،بعد از ظهرششم فروردین 1390محقق شد و با هماهنگی قبلی خدمت حاج علیاکبر کدخدا مشرف شده و ایشان با وجود کسالت بسیار حاد به تعدادی از سئوالاتم پاسخ گفتند که برای بنده و سایت آمره بسیار ذیقیمت است.توجه شما را به این گفتگوی که به دلیل بیمار ی حاج کدخدا کوتاه اما پرمحتواست جلب مینمایم:
-حاج آقا چند سال دارید؟
-نمیدانم ،خیلی زیاد،شاید 107 یا 108 سال.
-انشاءالله سالهای سال در کمال صحت و سلامت باشید.
-من باید دیگرباید فقط در فکر آن طرف باشم تا خداوند از تقصیراتم بگذرد.باید رفت . الان وضعیت مرا با دقت ببین .من همان کدخدا علیاکبر آنچنانی بودم و الان هان چه دارم جز بیماری و...
-الحمدلله ایمان دارید.
- خدا انسان را رها نمیکند و الان اگر دنیا هم متعلق به من باشد هیچ ارزشی ندارد و فقط باید التماس کنم بلکه در آخرت مواخذه و اذیت نشوم.
-چند سال کدخدا بودید؟
-هشت سال.ولی مردم اصلا قدر نمیدانستند در این مدت من حتی یک سرباز معرفی نکردم و همه را معاف کردم ولی هیچ کس قدردان نبود ،و اگر فرزند خود را هم فدای مردم این روزگار کنی میگویند وظیفهاش بوده و وصلههایی را هم برای انسان درست میکنند.
-از خاطراتتان برایمان بگویید.
- یک روز سر ظهر وارد منزل سرهنگ مسئول سربازگیری شدم دیدم زنی به همراه دویا سه فرزندش پشت در نشستهاند و به آنها اجازه ورود نمیدهند،گفتم بیچاره به حرف تو که گوش نمیدهند من حرف تو را به سرهنگ میرسانم .
(من همیشه با رییس دادگاه و سرهنگ مانوس بودم یک روز در کنار آبادی سه بار با دست به کمرم زد و گفت بنازمت و رحمت به شیری که نوشیدی اگر همه مردم مثل تو باشند درطول سال در دادگاه باز نمیشود.)
خلاصه وارد خانه سرهنگ شدم دیدم سرهنگ در حال وضو گرفتن است و همسرش هم حضور داشت، گفتم جناب سرهنگ این نماز خواندن درست! اما مروت و رحم هم خوب چیزی است!بیا ببین پشت در منزلت یک مظلوم با دو یا سه فرزندش چگونه التماس زاری میکنند؟!
گفت: چه میخواهند ؟گفتم شوهرش سرباز شده و تقاضای معافیت دارد.
سرهنگ گفت :بعدظهر کمیسیون است و این زن را هم با شوهر و فرزندانش به محل کمیسیون بیاور.
بعدظهر آنها را به محل کمیسیون بردم و در جلسه احضارشان کرد و پس از چند سئوال فورا او را معاف کرد و گفت کدخدا دستشان در دست هم بگذار و راهی منزلشان کن.
گفتم جناب سرهنگ چقدر حقالزحمه تقدیم کنم؟
گفت:پولت را خرج نکن.
گفتم :جناب سرهنگ یک سئوال از تو میپرسم و انتظار دارم راستش را بگویی.
گفت:بپرس.
گفتم:دیروز در منزل مرتضی خان به همراه دیگر خوانین دعوت داشتی.چقدر خرج تو بود؟به اندازه یک مرغ.الان هم این 10 تومان را بگیر که قیمت یک مرغ است.
خدایا تو آگاهی که من این هشت ساله خیلی برای این ملت بیچاره خرج کردم .
- از سالهای قحطی برایمان بگو.
- سالهای قحطی را الان به خوبی به یاد ندارم و شرمندهام که نمیتوانم کامل بگویم (به دلیل پیری و بیماری گاهی در نماز هم ذکرم را فراموش میکنم )ولی مردم آن سالها خیلی بدبخت بودند.

-و نصیحت پایانی؟
-من فقط یک نکته را به شما بگویم هر که و هر کجا هستید مایلم این نکته را به گوش شما برسانم که اگر میخواهید دنیا و آخرت را داشته باشید و فرزندتان هم خیر ببیند فقط و فقط در تمام کارها خدا را در نظر داشته باشید.
-اما کسی که نجسی و پاکی وکم فروشی و احکام الهی را در نظر نداشته باشد به خدا فرزندش هم بدبخت است.
-شما اگر گذشتگان آمره را میشناسید کافی است در کوچههای آمره قدم بزنید تا ببیند چه کسانی با خدا و چه کسانی بی خدا بودهاند الان منزل بی خداها جای سگ شده ،هر کس به خدا متصل شد محفوظ است هم در دنیا و هم در آخرت.
-حاجی خیلی ممنونیم و آرزوی سلامتی و طول عمر حضرتعالی را از درگاه خداوند خواهانیم سئوال و صحبت زیاد داریم اما در شرایط فعلی صلاح نیست بیش از این مصدع اوقات باشیم.
-خدا نگهدار شما.