بيتاب
براي آخر شعرت هميشه بيتابم /بخوان مرا كه گرفتار مصرعي نابم
غروب جمعه عجب سرخي سياهي داشت /و چشم سبز گلآويز شرق مهتابم
چه حس خيس قريبي شكفته در خاطر/زهاب شور روان شد كه غرق پايابم
كدام ذوق نگاه و كدام ذكر پگاه/ كجاست نقطهي پيوند آه با خوابم؟
آهاي ريگ بيابان چهقدر خوشبختي!/و خاك بر حسرت تبار بيآبم
سوار ساكن تنهاي دورهاي كوير/حباب زخم نمكسود كن تب و تابم
هنوز پشت مفاتيح غنچه ميكاري /و من كه تشنهي آن نغمهي طربناكم
تو آخرين غزل دفتر سواراني/بخوان مرا كه گرفتار مصرعي نابم
تهران - ۱-۹-۱۳۸۵
قيامت نشسته
اي خداوندوار
پنهان آشكار
اي روح خورشيد
در خاك هميشه تار
***
اي چشمهي تابنده
اي شكوه آب ها
اي هميشه جاري در رگبرگهاي هستي
***
اي سبز
اي سبز سياه
اي چكيدهي عاشورا
اي قيامت در كمين نشسته
اي رايتافراز انفجار كدامين قرن؟!
***
اي گمنام!
اي مشهور گمنام!
اي كاشف نام آورترين گنجينهي اكنون بي نام!
اي آغاز پايان ! اي ابتداي اتمام !
***
اي راه!ى
اي مستقيم منتها!
اي سبب المتصل بين الارض والسما!
اي اعجاز نگاه!
***
اي همه!اي هميشه!اي همواره!
از نور نظرة رحيمهات
جرعهاي بنوشان
اين هيچ اكنون متفاوت را
برگ خزاني خاكسار را
گمگشتهي عطشان بيهمراه را.
آمره-۱۵-۶-۱۳۸۱