<<< شهیدی از سلاله رسول الله (ص) >>>
کربلای چهار نزدیک بود. شبها به تمرین غواصی میپرداختیم. خوبی شب این بود که آب رود بالا میآمد و ردّ پای رزمندهها را در کنار ساحل از بین میبرد. ساعت حدود پنج صبح بود که سید حمیدرضا شادمانفر با نگرانی به طرفم آمد و گفت کلت منور را گم کرده است.
او از من خواست برویم و کنار رودخانه را بگردیم. من از پیدا کردن کلت ناامید بودم. گل و لای اطراف رودخانه، قطری در حدود سی سانتیمتر داشت و گشتن در آن مانند جست و جو کردن سوزن در انبار کاه میماند! حمیدرضا اصرار داشت هر طوری شده آن کلت را پیدا کند. میگفت امانت است.
من ناامیدانه، گوشهای نشستم. حمید، دلشکسته بود. گفت: صد صلوات برای سلامتی آقا امام زمان (عج) میفرستم، انشاءالله که پیدا میشود. من پیدا شدن آن را محال میدانستم. هنوز صلوات هفتم یا هشتم را نفرستاده بود. چشمش به قنداق کلت افتاد که به اندازه بند انگشت از زیر گل بیرون زده بود. باورکردنی نبود، اما اخلاص و دل پاک شهدایی چون سید حمیدرضا شادمانفر هم برای ما قابل درک نبود.
راوی: عباس کریمی/ قم
با تشکر از آقای عبدالکریم حاج حسینعلی برای ارسال متن فوق
مرجع: وبلاگ اشک و آتش