قرنهای همیشه
کوچهی سبز باغهای بلند با عبوری زلال نجوا داشت
شرشر آب،چهچه بلبل روح را بر زمین نمیانگاشت
***
خنکای نسیم فروردین شانه در گیسوان باغ نهاد
کاش هستی به چشم میدیدت تا بهشتش ز چشم میافتاد
***
سنگ در گوش جوی زمزمه کرد :"ضربهی کودکی، مرا غلتاند
گوییا مست نغمههای تو بود که مرا رقص پای او چرخاند"
***
کوچهباغ از عبور کودکِ رنگ سرِانگشتِ تر به خاطره زد
برگی از یادهای دیرین را هدیهی چشمهای پنجره کرد
***
کای پسر سالها،نه،دهها سال پدرت را چو میزبان بودم
پیش از آن ،با عصای بابایش چشم ازخواب صبح بگشودم
***
قرنهای دراز کوچهی باغ قصهی این عبور میخواند
باز صبح است و کودکی که چقدر به پدرجد خویش میماند
***
کوچهی باغ،جویبار،برگ و سنگ باز هم قرنها می مانند
تا حدیث مکرر رفتن بر فراموشیان فروخوانند
***
باز آرام باش ای" َسرّو " کوچه باغت همیشه آبادان
من اگر روشن و اگر خاموش تو بمانی همیشه جاویدان
ح.ع.برگ
9/5/1389