»»» گفتگوی شهید محسن مسعودی عزیز و مادر گرامیش «««

یک نفر در می زند آهنگ و ضربش آشناست

هر که باشد میهمان است و حبیب کبریاست

باز کن در مادرم فرزندت. این بار آمده

یوسف گم گشته ات از بهر دیدار. آمده

یک نفر در واکند یوسف به کنعان آمد

پیکر بی جان. من را گوئیا جان آمده

السلام ای مادرم هر چند دیر "" حال آمدم

نوجوان رفتم سفر مردی میانسال آمدم

دیر "" اما. دل خوش آنم کنون باز آمدی

رفتنت. با پای بود " اینک به پرواز آمدی

آمدم بر. انتظارت مادرم پایان دهم

چشمهای بر درت. آنجا بده. تنها غمم.

گو به من ""ز آنجا که هستی"" خوب من

عشق من دلداده ام. محبوب من

من در آنجا جزو سربازان هل من ناصرم

همره عبدال له هستم هم نشین. قاسمم

از حسین گو "" دلبرم" آیا نشستی در برش

مستمع. هستیم. دائم در کنار منبرش

از ابوالفضل. رشید و از علی اکبر بگو

دائما. دارم. به ایشان افتخار گفتگو

حال زینب باز گو بر من چنانچه ممکن است

اوهم اینجا سفره دار بانوان مومن است

از تو راضی بوده و هستم ""ایا" شیرین زبان

می سپارم من تو را بر صاحب کان و مکان

الوداع. ای مادر محنت کش نیکو سرشت

منتظر مانم بیایی در کنارم در بهشت

انیسی 20-9-1394

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۴ساعت 20:46 توسط علی مبشری |