یلدا

حضرت پائیز دارد می رود

شوکت السرما به جایش می خزد

این میان. یلدا. شبی بنشسته بود

پای سفره بهر بدرود ودرود

حضرت پائیز را بدرود گفت

تا سحر با بانوی سرما نخفت

**

لیک یلدای بزرگی سالهاست

در میان روز ها و فصلهاست

آن شب عظما اگر گردد سحر

در زمستان می دهد گلشن ثمر

گر بپیچد شیهه اسبش به شب

هر دل یخ بسته ایی آرد به تب

دیدنشحال غزل را می دهد

طعم شیرین عسل را می دهد

 

پرچمش رنگش سپید و نقره ایی است

با خط سبزی درونش آیه ایی است

بانگ خواهد زد بشیری از سپهر

عاشقان آمد امیر ُمهر و ٍمهر

30-9-94

انیسی ( انیس الشعرا)

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی ۱۳۹۴ساعت 1:14 توسط علی مبشری |