روزی بــود روزگــاری بود

زیــــــر گنبــــــــــد کبـــــود

یه شهـــری بود به نـــام بود

تــوش خـــونـه امــــــام بود

یه همسـری تو خونه داشت

که تـو دلــش بهـــونه داشت

تــوی حیــاط ایستــــاده بـود

تـکیـــه به نــــرده داده بــود

**********************

بــی بــی حـکیمــه عمـه شون

اومـــده بــود مهمـــونیشــــون

پرسش کنون صداش مـی کرد

به زیـر لــب دعــاش مـی کرد

خانـوم پـی جــواب مــی گشت

جواب نداشتن صداش می کرد

مــــاه اومــــد تــــو آسـمـــــون

کرد بــی بــی قصد خونه شون

رفــت تــا بـــگـه بـا احتــــرام

خـــــدا نـگــهــــدارت امـــــام

امـــام اومــد به پـیـشــــوازش

بــا خنــده مـی کشیــد نــازش

مــی گـفــت بـی بـی مهربون

امشــب کنــارمــون.. بمــون

بــی بــی کنـــار آسـتـــونـــه

اصـــرار مــی کرد بـره خونه

مـی گفت بــی بــی یاورتون

نمـــی شــه آخـــه عمه جون

امــام سـرش رو خــم کـرد

تــن صـــداشـــو کــم کـرد

حرفی .. تو گوش عمه گفت

که غنـچه لـب ش شکفت

گـفــت.. قـرار یـه بـلبـل

بشینـه روی شـاخـه گـل

امـا نبینــه چـــون .بـوم.

چـشــــــم خلیفــه شـــوم

عمــه یـه چیز شنیده بود

که تا به حـال نـدیـده بود

صبــح که اومد به دیدنش

گـلی نـداشت به پیـرهنش

گـذاشت تا نیمه شــب شد

خانــوم تو تاب و تب شد

بی بی دوون دوون رفت

در. بست به اندرون رفت

امــــام تــو سـایـــه بـــدر

مـی خـونـد ســوره قـــدر

دقـیـقـــــه هـایی ســرشــد

بـــی بـــی بیرون زدر شد

انگار روی لب غزل داشت

طـفـلــی رو تـو بغـل داشـت

**********************

گـفـت انـتـظــار ثمــر داد

به شمــس خــدا قمــر داد

امــام نشسـت رو زانوش

طفلو گذاشت رو بازوش

اونـو به سـیـنــه چسبوند

اذون توی گوشـش خـوند

بــی بــی با چشم حیرون

طفلو می دید اذون خون

***************

آقـــا به عـشـــق احمد

اسمشو گذاشت محمد

امـــا بنـــا بـه عهـدی

ملقـب است به مهدی

***************

انیــس خـاک پـایـش

سـروده از خصالش

به این امید که شاید

نظـر کنـد به حالش

انیسی - انیس الشعرا

29-1-1384

+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد ۱۳۹۵ساعت 12:51 توسط علی مبشری |