طبیب
به پیش طبیبی شدم رهسپار
که بودی سرآمد در آن روزگار
ز صنع خدا داشت او بی شمار
جدا بود از خلق این روزگار
بگفتم خدایت کند رستگار
بر درد من نسخه ایی را نگار
نگه کرد در چشم من بافکار
برایش شدی عیب من آشکار
بگفتا ز فقرت عرق اند ک آر
بپیچش به برگ گل برد بار
همه را به ظرف یقین واگذار
پس آب خشیت در آن ظرف دار
به جام رضایش ورا صاف دار
به دست صداقت نگاهش بدار
ورا قطره ایی آب از توبه دار
سپس جرعه ایی از توکل بیار
به فهم و خرد زیر آن شعله دار
چو نوشی شفایت دهد کردگار
انیسی۹۴/۱۰/۱۷