


آمره مون زمانی با صفا بود
تو پاچنار یه حمومی بنا بود
جایی که امروز آب خوری را ساختند
توون حموم رو اونجا می گداختند
پله می خورد می رفت به سمت پایین
یه گوشه بود هیزم های توی کابین
اون طرفش سنجی زیر خزینه
مسی بود و با هیزم ها قرینه
بعدها دیگه هیزم نشد ذخیره
مخزنی ساختند برا نفت تیره
ورودی توون قدری جابجا شد
یه قدر بالاتر یه راهی وا شد
درب حموم همین جا بود که هستش
چفتی بود، حمومی با قفل می بستش
پله می خورد می رفتی تا زیر زمین
در وا می شد می رفتی توی پسین
بغچه لباس. لنگ و قطیفه همراش
صابون و لیف و کیسه توی طاس جاش
چهار طرفش سکوهایی قرین بود
یه حوض گردی وسط برین بود
یه *لامپا* توی طاقچه پشت شیشه
روشن می کرد پسین و بیخین و همیشه
آدما روی سکوها می شستن
وقت لباس کندن و دکمه بستن
لنگ حمومو دورشون می بستن
طاس حموم تو دستشون می رفتن
دست بالا یه حوضچه ایی وجود داشت
جریان آب داخل اون نمود داشت
سه تا لوله گذاشته بودن اونجا
که هرکدوم آب و می برد به یکجا
یه لوله. مخصوص آب پسین بود
یه شاخه هم رهسپار بیخین بود
یه لوله واسه حوض تاریک خونه
که اونجا هم کسی بی آب نمونه
با پارچه ایی می شد سوراخ ها رو بست
یا واسه آب خوردن کنارش نشست
یه دالونی تو گوشه پسین بود
راه ورود به داخل بیخین بود
**
تا وارد صحن بیخین می شدی
با بخار و گرما عجین می شدی
از روی سنگ کف. کف پا می سوخت
حرارتش پوست تنو می افروخت
قدم رو ور می داشتی مانند زاغ
تا می رسیدی به خزینه داغ
پله ها را تا که می رفتی بالا
می رسیدی به لب قزقون حالا
آب جوش و بخار و نور برجک
پا می گذاشتی داخل اندک اندک
یهو می رفتی داخلش سکته بود
دور تا دورش طاقچه برا تکیه بود
غیر یه سکوی برا نشستن
مابقی مردم. رو زمین می شستن
از زمین و زمونه گفتگو بود
کیسه و لیف. صابون و شستشو بود
هر کی برات محترم و عزیز بود
طاس آبی روی سرش واریز بود
چه قهرهایی تبدیل آشتی می شد
تا طاس آب تعارف مشتی می شد
یه جایی بود تاریک برای نظافت
جلوش دو سکو برای عبادت
یه حوضی هم جلوش به شکل چهارگوش
جاری بودش همیشه آب سرد توش
پشت حموم. دوده توون نشون . بود
فاضلاب هم تو رودخونه رون بود
یادش بخیر حمومی مشد علی جون
خنده رو بود. ساده بود و مهربون
انیسی (انیس الشعرا)24-9-1394